[ وبلاگ ]      [ روزنامه نوشتها ]      [ عکس روز ]      [ لينکدونی ]      [ تماس email me ]      [ درباره ]     

17 مرداد 1387

از روزهاي شيفتگي تا روزهاي سرخوردگي

ديروز با آقاي قاضي زاده در مورد اينكه چرا روزنامه نگار شده و روياي جوانهايي كه به اين حرفه علاقه مند ميشن مصاحبه كردم. مي گفت به خاطر متفاوت بودن با ديگران و البته شهرت روزنامه‌نگار شده اما به جوانهايي كه مي خوان روزنامه نگارشن توصيه كرد كه به خاطر ثرورت و محبوبيت وارد اين حرفه نشن.


بايد اعتراف كنم كه منم يه جورهايي از شهرت روزنامه‌نگاري خوشم مياد اما به قول با تجربه‌هاي اين رشته تا وقتي كه هستي اسمتم هست و به محض اينكه ننويسي از يادها محو ميشي


براي روزنامه دنياي اقتصاد از جريان روزنامه نگار شدنم نوشتم اگه علاقه منديد ادامه مطلب رو بخونيد تا بفهميد چطوري روزنامه نگار شدم.


روز خبرنگارمبارك نباد

علاقه به نشريات با خواندن كيهان بچه ها و مجلات نوآموز و دانش آموز آغاز شد و بعدها با خواندن هفته گل‌آقا ادامه پيدا كرد. هفته نامه گل‌آقا سه شنبه‌ها منتشر مي شد و نزديك مدرسه راهنمايي هيچ دكه روزنامه فروشي وجود نداشت. تنها يك زيرپله‌اي سه متري، چهار خيابان آن طرف تر بود كه علاوه بر فروش آدامس و پفك، گل آقا نيز مي فروخت. مدرسه كه تمام مي‌شد تا آن جا را يك نفس مي‌دويدم كه مبادا گل آقا تمام شود و از اخبار آبدارخانه و احوال شاغلام و غضنفر بي خبر بمانم.


بعدها به خواندن نشريات ورزشي علاقه پيدا كردم و راه دبيرستان تا خانه را با خواندن روزنامه ابرارورزشي سپري مي كردم. در آن زمان به اين فكر افتادم كه براي نشريات ورزشي مقاله بنويسم. اما آنقدرها اعتمادبه نفس نداشتم و تصور مي‌كردم كه هيچ وقت مقاله‌ام خوانده نمي‌شود. اما سرانجام خودم را قانع كردم كه مقاله‌اي را با نامه بفرستم.


تنها اميدوار بودم كه نامه‌ام خوانده شود و در روزنامه گفته شود كه به دستشان رسيده است. يك هفته بعد در كمال ناباوري مقاله‌ام چاپ شد. آن روز از خوشحالي در پوست خودم نمي گنجيدم به همه دوستانم مقاله‌ام را نشان دادم كه در بالاي صفحه همراه با عكس كار شده بود. پس از آن به طور منظم برايشان مقاله فرستادم اما خيلي زود ميل نوشتن در زمينه موضوعات ورزشي در موج دوم خرداد گم شد.

سال 76 خواندن نشريات ورزشي را به كناري نهادم و شروع به خواندن مطالب سياسي كردم. تقريبا همه روزنامه‌ها مي‌خريدم. از روزنامه سلام، جامعه، توس، نشاط و عصرآزادگان. كم كم نشريات عصر هم اضافه شدند كه شاخص‌ترين آنها آفتاب امروز بود. همه را يك به يك و با دقت مي‌خواندم. از ستون نويسندگان مشهور تا يك به يك خبرها و گزارش‌ها. روزنامه‌هايم را دوست داشتم و بدم مي‌آمد كسي از آن براي شيشه پاك كردن و يا كارهاي ديگر استفاده كند.


همه را به دقت جمع آوري و آرشيو مي‌كردم. علاقه به روزنامه نگاري باعث شد تا دو سال بعد در رشته علوم ارتباطات وارد دانشگاه شوم. همزمان با ورود به دانشگاه به دنبال كار كردن به سراغ نشريات عامه پسند و خانوادگي رفتم. تصورم اين بود كه كاركردن در روزنامه مهارت بسيار بالايي مي‌خواهد و من را نمي‌پذيرند. پس از يك سطح پايين‌تر آغاز مي‌كنم و پس از يادگيري مهارت‌هاي روزنامه‌نگاري در دانشگاه، وارد روزنامه‌ها خواهم شد. در جستجوي كار احتياج به پول هم داشتم و حاضر نبودم در نشريات عامه پسند افتخاري كار كنم. برخورد سرد آنها نا اميدم كرد اما سرانجام يكي از اين نشريات حاضر شد كه دستمزد بگيرم و برايشان مطلب بنويسم.


آنها دنبال كسي بودند كه فال هاي هفتگي برايشان بنويسد. به جاي فال پيشنهاد دادم كه برايشان تعبير خواب بنويسم. در حدود 30 كتاب كه در ميان آنها كتاب‌هاي روانشناسي فرويد و يونگ بود، در زمينه تعبير خواب خواندم. شروع به نوشتن در زمينه تعبير خواب كردم و از خوانندگان خواستم تا خوابهايشان را بفرستند. مدتي نگذشت كه اين كار رونق گرفت و در ميان تعجب از سراسر ايران نامه‌هاي فراواني دريافت كردم كه بيشتر دختران كم سن و سال بودند.


سال 79 همراه با توقيف دسته جمعي مطبوعات دوم خردادي بود. همان زمان خبرگزاري ايسنا به دنبال خبرنگار افتخاري مي‌گشت به ايسنا رفتم و مدتي نيز به صورت افتخاري در خبرگزاري ايسنا كار كردم. كار شدن خبرهايم در روزنامه‌ها اين اعتماد به نفس را به من داد كه از رفتن به روزنامه‌ها نترسم.


بنابراين نوشتن ستون تعبير خواب را به كناري نهادم و به دنباي روياي تحقق ورود به تحريريه روزنامه‌ها به دفتر يكي از روزنامه‌ها مراجعه كردم. در آن زمان نه دوستي، نه فاميلي و نه هيچ كسي كه پارتي ام براي ورود به روزنامه شود را نداشتم.


پس از توقيف دسته‌جمعي مطبوعات به سرعت روزنامه هاي جديد منتشر شدند. يكي از آنها روزنامه بنيان بود. گزارشي نوشتم و گفتم مي‌خواهم به دبير سرويس اجتماعي بدهم. گزارش را گرفتند و گفتند تلفن بگذار اگر خواستند با تو تماس مي گيرند. چند هفته بعد گزارش ديگري نوشتم. اين بار گفتند كه به تحريريه برو دبيرسرويس اجتماعي كارت دارد. آن روز بسيار خوشحال بودم.


براي اولين بار قدم در تحريريه يك روزنامه گذاشتم. همه آن نويسندگاني كه روزي مقاله‌هايشان را مي‌خواندم از پله‌ها بالا و پايين مي‌رفتند. دبيرسرويس اجتماعي از سابقه كارم پرسيد و از مهارت‌هايم. وقتي از اينترنت صحبت كردم، به من گفت كه بسيار نياز دارند به كسي كه درباره اينترنت بنويسد. آن زمان در روزنامه‌ها از اينترنت مطالب كمي در روزنامه‌ها وجود داشت و روزنامه‌نگاران با اينترنت سروكار نداشتند.


از من خواسته شد كه در ستوني كه يك روز در ميان چاپ مي‌شود درباره تالارهاي چت و فضايي كه ايرانيان در آن سير مي‌كنند بنويسم. اين كار تا هفت ستون ادامه پيدا كرد اما موج توقيف مطبوعات همچنان ادامه پيدا كرد و نطفه كار در مطبوعات ايران با توقيف هاي مكرر بسته شد. از آن روزها نزديك به 9 سال مي‌گذرد اما ديگر نه نوشتن براي مطبوعات برايم جذاب است و نه خواندن مطالب آن. از آن روزهاي شيفتگي و جذابيت جز حسي مايوس كننده همراه با سرخوردگي و حسرت برايم باقي نمانده است.

17 مرداد 1387 0:41 بֽظֽ | TrackBack
Comments

سلام. تبریک می‌گویم. امیدوارم روزهای خوبی برای روزنامه‌نگاران (به خصوص شما) در پیش باشد.

Posted by: محمدصالح at 17 مرداد 1387 2:29 بֽظֽ

از سه سال پیش که دیدم‌تان خیلی پیر شده‌اید. عکس‌تان در دنیای اقتصاد این‌جوری نشون می‌داد.

صد سال عمر با برکت برای‌تان خواستارم.

Posted by: محمدصالح at 17 مرداد 1387 2:31 بֽظֽ

چقدر غمگین شدم نوشته تان در دنیای اقتصاد را خواندم..خیلی زیاد.

Posted by: سامان at 19 مرداد 1387 9:58 بֽظֽ

"به محض اينكه ننويسي از يادها محو ميشی"

به نظر این امر در مورد وبلاگ نویسی هم صادقه!
با سلام و ارادت و امید برای روزهای بهتر :)

Posted by: از زندگی at 20 مرداد 1387 4:00 بֽظֽ
Post a comment






URL:


Remember personal info?








linkdoni.com