24 مهر 1386
4- اتوبوس پير
خواندن داستانهاي براتيگان لذت بخش است. هم ميتوان از طنز نهفته در داستانهايش لذت برد و هم از لحظات غافلگيركنندهاي كه براي خوانندگان آثارش به وجود ميآورد.
استعاره ها و تشبيهات عجيب به همراه پايانهاي تكان دهنده برخي از داستانهايش بسيار زيباست. مثلا تشبيه خورشيد به يك سكه پنجاه سنتي كه رويش نفت ريخته اند و يا قطع صداي ضجه خوكها كه استعارهاي از شرايط امروز است و عادي شدن كشتار و جنگ براي مردم
نكته بعدي ايجاز در داستانهاي براتيگان است. او خودش را نه اسير كلمات ميكند و نه براي تعداد كلمات ارزشي قائل است. هنگامي كه احساس كند بايد داستانش را تمام كند حتي اگر در خط دوم باشد اين كار را ميكند.
اما موضوعي كه شخصا از داستانهي براتيگان لذت ميبرم، نثر بدون تكلف اوست. او خودش را به هيچ چيز و هيچ حدي محدود نميكند خودش را فضاهاي داستانياش رها ميكند و ميگذارد مسير داستان را شخصيتهاي داستانياش معلوم كند. با خواندن داستانهاي او حس ميكني با يك نويسنده رك و راستگو سروكار داري كه دنيا را آنگونه كه ميبيند به تصوير ميكشد. اين حسن بسيار بزرگي است.
راستش من از برخي نويسنده هاي ايراني به همين دليل بسيار ساده خوشم نميآيد و هيچ وقت از داستانهايشان عليرغم شيوايي كلام و قلم ماهرانهشان لذت نميبرم چرا كه حس ميكنم خودشان آن چيزي نيستند كه در داستانهايشان نشان ميدهند.
اتوبوس پير/ ترجمه عليرضا طاهري عراقي/ نشر مركز /چاپ اول 12 اردیبهشت، 1385
ريچارد براتيگان غرابت فرم، جذابيت معنا/ سخنراني مطفي مستور در نشست ادبيات و فلسفه
داستان شركا از مجموعه داستانهاي اتوبوس پير
12 فروردین 1386
1-خوبي خدا
مجموعه داستانهايي كه اميرمهدي حقيقت آنها را جمع آوري و ترجمه كرده، متعلق به نويسندگان امروز آمريكاست. از قضا در اين ميان نويسندگان سرخ پوست،سياه پوست، هندي، ژاپني و بوسنايي ديده ميشود و همين مسئله باعث شده تا شاهد ديدگاه هاي متفاوت در داستانهايشان باشيم. ديدگاه سياسي در داستان كوتاه جناب آقاي رئيس جمهور، مسئله مهاجرت در داستان جهنم و بهشت و زنبورها؛ بخش اول، مسائل ماورالطبيعه و معنوي در داستان تعميركار و خوبي خدا، مسئله نژادپرستي و انزواي اجتماعي در داستان تو گرو بگذار من پس ميگيرم و مسائل اجتماعي خانوادگي دنياي مدرن در دو داستان شيريني عسلي و كارم داشتي زنگ بزن بازتاب داشته است.
شخصا از تكنيك داستان نويسي نويسنده ژاپني هاروكي موراكامي بسيار لذت بردم. به نظرم داستان شيريني عسلي تمام عناصر يك فيلم بلند را در خود دارد و از تكنيك هاي فلاش بك و فلاش فوروارد كه در سينما هم استفاده مي شود، بهره برده است. انگار كه يك فيلم بلند را در چند صفحه خلاصه شود و اين بسيار تحسينبرانگيز است.
خوبي خدا/ نوشته ماري جوري كمپر و ديگران؛مترجم اميرمهدي حقيقت- تهران:نشرماهي،1385
17 شهریور 1385
10-عطرسنبل عطر كاج
"عطرسنبل عطر كاج" سرگذشت دختري ايراني به نام"فيروزه جزايري دوما"ست كه پيش از انقلاب همراه خانوادهاش به آمريكا ميرود و در آنجا زندگي مي كند. او در اين كتاب بخش هايي از زندگي خود را نگاشته كه به گمانش مهم و جالب بوده اند.
نويسنده سعي كرده با طنز حتي به تلخترين حوادثي كه برايش پيش آمده اشاره كند. "پس از گرونگانگيري سفارت آمريكا در ايران، جنايت عليه ايراني در آمريكا افزايش يافت. مردم تا لهجه غليظ مادر را مي شنيدند از ما ميپرسيدند:كجايي هستيد؟ و البته قصدشان گرفتن دستور پخت دلمه نبود. خيلي از ايرانيها يك دفعه ترك، روس، يا فرانسوي شدند"
اين يكي از رمزهاي موفيقت اين داستان است.(funny in farsi) به عنوان يكي از پرفروشترين كتاب هاي آمريكا در دو سال گذشته تبديل شده و كانديداي جايزه pen آمريكا در بخش خلاقه غير تخيلي بوده است.
نكته ديگر برخلاف بيشتر ايرانيهاي مهاجر، خانم دوما هويت ايراني اش را از دست نداده و در يادداشتش براي ترجمه فارسي نوشته:"اميدوارم احترام و عشق عميقي كه به خانواده و فرهنگم دارم در اين صفحات جلوه يابد، اگرچه بيشتر عمرم را در خارج از ايران گذرانده ام، ايران هنوز در رگ هاي من جاري است."
نثر رواني كه به لطف مترجم كتاب ممكن شده آن را به يكي از داستانهاي طنز خواندني تبديل كرده است.
عطرسنبل عطر كاج/ نام به زبان اصلي: funny in farsi/ نويسنده:فيروزه جزايري دوما/ مترجم :محمد سليماني نيا/نشر قصه/شمارگان3000/ چاپ سوم بهار 1385
يك رشته نخ ميان فرشي پر نقش و نگار
كتابهاي طنز ديگري كه خواندم:
Choice:funny in farsi:The novel about Iranian girl firozeh jazayeri dumas. She is citizen us. Shi is with family before revolution1979 immigrated from Iran to America. This is a fuuny novel and a attractive story about Iranian people inside us. Click here…
15 تیر 1385
9-چوب خط
منتقدان و کسانی که دوست دارند منتقد باشند، بیشتر داستان کوتاه "روزگار برزخی آقای درچه پیاز" محسن فرجی را دوست دارند، اما به عنوان یک خواننده ساده از داستان"انجیرها مال همسایه است" و "تو منشی آقای رئیسی"خوشم آمد. به گمانم اگر محسن فرجی بیشتر روی اینگونه روایت ها کار کند، داستانویس خوبی می شود.
می دانم که تعدادی از داستانهایش به علت نگاهش به جنگ هشت ساله سانسور شده و مجموعه چوب خط یکسانی و یکدستی ندارد. به همین دلیل نمی توان از چوب خط به عنوان یک مجموعه داستان منسجم و با یک زاویه دید خاص نام برد. اما بسیار امیدوارم که محسن فرجی با داستانهای بعدی اش حسابی سرو صدا کند.
چوب خط/محسن فرجی/نشر قطره/انتشارات 1383/
گزارشى از نقد مجموعه داستان «چوب خط» در كافه تيتر
8 تیر 1385
8-ارواح
قبل از خواندن رمان به علاقه مندان داستانهاي پليسي هشدار مي دهم كه اصلا با يك داستان پليسي مدرن رو برو نيستيد. درست است كه رمان "اروح" روساختي پليسي دارد و در آن كارآگاهي خصوصي يك نويسنده را تعقيب ميكند، اما قرار نيست پيچيدگي داستان در صفحات آخر و يا در چند خط آخر داستان كشف شود. از همان اول همه چيز مشخص است مثل داستانهاي مدرن پليسي قرار نيست نويسنده خواننده را در كشف قاتل گمراه كند يا مثل ژرژ سيمنون همه تصورات خواننده را براي حدس معماي داستان بهم بزند.
ارواح نوشته يك نويسنده پست مدرن به نام پل استر است. او از مضامين پليسي استفاده كرده تا "سه گانه نيويورك" را بسازد. ارواح يكي از آن سه گانه هاست. داستاني پست مدرن با همه خصوصياتش. حس پوچي، افسردگي، ميل به خودكشي و شورش بر عليه خود. كارآگاه داستان در پي كشف حقيقت است اما در طول داستان ميفهمد كه در حال كشف خودش است. اين جانمايه ادبيات پست مدرن است.
شايد به دليل آنكه ما ايرانيان در برزخ ميان سنت و مدرنيته هستيم، پست مدرن را نمي فهميم. براي ما غير عاديست كه مردي همسرش را به هواي ماموريت تنها بگذارد و ماهها و سالها ناپديد شود. در حالي كه در آپارتماني كوچك، در همان خياباني كه با همسرش زندگي مي كرد، سكونت كند و ببيند زنش براي او و پس از چند سال ختم گرفته است. سالها بگذرد و همسرش و او پير شوند و او دوباره پس از بيست سال به خانه اش برگردد. اما اين قسمتي از داستاني است استر در رمان ارواح شرحش ميدهد و ما مبهوت مي مانيم كه چرا انسانهاي پست مدرن اينگونه عمل ميكنند چرا به پوچي مي رسند و چرا از خودبيخود مي شود؟ شايد "ارواح"كمكي براي يافتن اين پرسش باشد.
ارواح/ پل استر/ ترجمه خجسته كيهان/ نشر افق/ چاپ دوم 1383/ قيمت 1100 تومان
رمانهاي مرتبط
18 خرداد 1385
6-چه كسي پالومينومولرو را كشت؟
در تعطيلات هفته جاري ايران كتاب"چه كسي پالومينومولرو را كشت؟"را خواندم. ماريوبارگاس يوسا نويسنده پرويي اگر چه يك ماجراي جنايي را دستمايه داستانش قرار داده اما در پس آن يك طنزسياسي نهفته است.
پرويي ها هم مثل ايران نفت دارند و از همه مهمتر گرفتار تئوري توطئه هستند. دو پليس با هزاران مشكل راز قتل پالومينومولرو ميگشايند اما مردم آنها را دورغگو خطاب مي كنند و به آنها ميگويند:"توي تالارا حتي يه نفرو پيدا نميكنين، چه مرد، چه زن، چه بچه، چه سگ كه اين قصه رو باور كنه. حتي جلو اون لاشخور هم بندازين از گلوش پايين نمي ره" ماريو بارگاس يوسا طوري داستان را پايان مي برد كه خواننده به جاي آن كه دلش به حال جواني كه در اولين داستان با ـن وضع فجيه كشته مي شود بسوزد، بيشتر دلش به حال دو پليس تالارا مي سوزد.
چون مردم داستان را جور ديگري براي خودشان ساخته و پرداخته اند."معلومه كلهگنده ها. كي مي خواين كشته باشه؟ ستوان، مارو رنگ نكن. ناسلامتي، ما همه اينجا با هم رفيقيم. فقط موضوع اينه كه شما نمي تونين حرف بزنين. همه ميگن اون ها در دهن شما رو بستهن و نميذارن قضيه رو روشن بكنين. همون مسئله هميشگي"
راستش با خواندن اين داستان كمي هم همذات پنداري كردم. چون دقيقا روزنامهنگاران ايراني هم همين وضعيت را دارند. آنها به زندان افكنده ميشوند، شكنجه مي شوند، تبعيد ميشوند اما مردم هميشه وقايع سياسي كشور را آن طور تفسير ميكنند كه خودشان دوست دارند. راستي چه كسي باور مي كرد كه روزي به مراسم سخنراني هاشمي رفسنجاني حمله شود. اما مردم ما چگونه ماجرا تفسير ميكنند؟ آنها مي گويند:"بابا هاشمي يه عده رو فرستاده تا مراسم رو بهم بريزن. چون بعد از انتخابات محبوبيتش به صفر رسيده و اينجوري ميخواد كسب محبوبيت كنه"
چه كسي پالومينومولرو را كشت؟/مايوبارگاس يوسا/ترجمه احمدگلشيري/موسسه انتشارات نگاه/1383
Choice: Who Killed Palomino Molero?is a interest novel. Because Mario Vargas Llosa wrote the crime story with a politics jok about Peru.
7 اردیبهشت 1385
3-پرندگان می روند و در پرو می میرند
"لیوان خودش را به شادکامی انسانیت بالا می برد" مجموعه داستانهای پرندگان می روند و در پرو می میرند، درباره انسانیت و حس نوع دوستی بشر است. مردی که زن بی پناهی را پناه می دهد، شکنجه شده ای که برای شکنجه گر سابقش مخفیانه غذا می برد و آلمانی که دوست یهودی اش را در زمان حکومت نازیها در زیر زمین خانه اش مخفی می کند. البته همه این داستانها راجع انسانیت نیست. راجع به عشق، شوریدگی و دیوانگی هم هست.
رومن گاری را همه با خداحافظ گری کوپر می شناسند، اما داستانهای این مرد سیاست پیشه بسیار زیباست. مخصوصا که او سعی می کرد تجربه مشغله های سیاسی اش را در داستانهای بیاورد. داستانهای او سرشاز از اطلاعات و دانستنی است. در این مجموعه دو داستان در مورد یهودی ها وجود دارد، که با توجه به یهودی بودنش عجیب نیست. اما نگاه او به جنگ از سر خشم نیست. آنجا که داستان را این گونه پایان می برد که "این مرد یک سال تمام هر روز تو را شکنجه داده و حالا به عوض اینکه پلیس را خبر کنی هر شب برایش غذا می آوری و او می گوید:"قول داده است که دفعه دیگر با من مهربان تر باشد!"
پرندگان می روند و در پرو می میرند/رومن گاری/ترجمه ابوالحسن نجفی/چاپ اول 1352/انتشارات زمان
مطلب محسن آزرم درباره این کتاب
24 فروردین 1385
2-حکایت عشقی بی شین بی قاف و بی نقطه

حکایت عشقی بی شین بی قاف و بی نقطه را خریدم و یک روزه همه اش را خواندم. به این امید که روایت های معتبری از خداوند داده باشد و از عشق. اما برخی داستانهایش عذابم داد و برخی دیگر امید. امید به خواندن آثاری بهتر از مصطفی مستور که به واقع مستعد داستان نویسی است. مستور مثل بازیکن هایی می ماند که یک روز در اوج است و روز دیگر حضیض. مجموعه داستان کوتاه حکایت عشقی بیقاف بیشین بینقطه در 65 صفحه، شامل داستانهای "مردی که تا پیشانی در اندوه فرورفت"، "چند روایت معتبر درباره اندوه"، "چند روایت معتبر درباره کشتن"، "سوفیا"، "چند روایت معتبر درباره خداوند" و "حکایت عشقی بیقاف بیشین بینقطه" است. مردی که تا پیشانی در اندوه فرورفت برایم هیچ جذابیتی نداشت و در سطح داستانهای نازل مجلات خانواده بود. اما چند روایت معتبر درباره اندوه و چند روایت معتبر درباره خداوند خواننده را تا ته داستان می کشاند، تا نا گفتنی را کشف کند
حکایت عشقی بی شین بی قاف و بی نقطه/مصطفی مستور/ نشر چشمه/ قیمت 700 تومان/ چاپ اول 1384
کفش های تایوانی پاشنه بلند
حسودي نميكنم/ نقطه
نه، من هرگزحسودي نميكنم/ نقطه
به پيراهنات / نقطه
يا روسريات/ نقطه
يا حتي آن پپسي كه در شب تجلي نوشيدي/ نقطه
من تنها
ـ تا سرحد مرگ ـ
حسودي مي كنم به آن كفشهاي تايواني پاشنه بلند دوست داشتنی
که رازهای پیچیده ی راه رفتن را
در شب مکاشفه
به تو آموخت
نه، اين جا ديگر نقطه نميخواهد
شعر از:مصطفی مستور
27 اسفند 1384
30-خداحافظ گری کوپر
اگر در روزهای عید فرصت دارید، پیشنهاد می کنم "خداحافظ گری کوپر" را یک نفس بخوانید. من این کتاب را در روزهای پرمشغله اسفند خواندم و مجبور شدم هربار برای ادامه داستان چند صفحه ای به عقب برگردم. اگر صفحات اول این کتاب را پیوسته نخوانید به خصوصیات شخصیت لنی و باگ پی نمی برید.
رومن گاری رمانش را بر پایه چهار شخصیت استوار کرده، اما لنی تقریبا شخصیت اصلی داستان است. شعار لنی "آزادی از قید تعلق است" اما باید داستان را بخوانید تا ببنید لنی تا چه حد به این آزادی پایبند. است. نثر روان این داستان به دلیل ترجمه بسیار خوب سروش حبیبی است. عبارت "صفر متر بالای سطح ِ گه" را فکر نمی کنم یک مترجم تازه کار و غیر مسلط بتواند در بیاورد. من از این کتاب بسیار خوشم آمد، اما تضمین نمی دهم که همه خوششان بیاید. البته دو زاویه دید راجع به این کتاب وجود دارد. یکی زاویه دید مثبت و دیگری منفی که معتقد است رمان دارای پراکندگی ساختاری است. رومن گاری زاده لیتوانی وبزرگ شده فرانسه است، اینجا می توانید درباره او بیشتر بدانید.
خداحافظ گری کوپر/نشر نیلوفر/چاپ پنجم1383/ترجمه سروش حبیبی/قیمت 2500 تومان
2 بهمن 1384
27-اشغال
خواندن فيلمنامه اشغال بهرام بيضايي در هنگامي كه صحبت از طرح c (حمله به مراكز هسته اي ايران) است، لطفي ديگر دارد. بيضايي رويدادهاي سه چهار ساله پس از عزل رضاخان و تقسيم شدن ايران به عنوان قسمت براي متفقين را فشرده كرده و سعي كرده تا حس تحقير غرور يك ملت را به خواننده انتقال دهد. بيضايي در فيلمنامه همه شخصيت ها و همه سكانس ها را در خدمت انتقال اين حس قرار داده است. به طور مثال عاشق شدن آقاي اتفاق در بستر يك عشق زميني اتفاق نمي افتد، او بهانه پيداكردن همسر عاليه با او همراه مي شود و در نهايت جان خود را با فرياد مرگ بر اجنبي و زنده باد وطن از دست مي دهد.
بيضايي به عمد سعي كرده تا اشغال وطن به دست بيگانگان را امري مذموم نشان دهد، حتي اگر اين اشغال پايان يك ديكتاتوري رضاخاني باشد. برخورد سربازان بيگانه با مردم، نصب پرچم بيگانه بر سر در خانه براي درامان ماندن و هتك حرمت ناموس زنان ايراني، نشانه هايي از تبعات اشغال يك سرزمين است. هرچند ممكن است بيضايي در آوردن اين نشانه ها اغراق كرده باشد و شايد هم دچار افراط شده باشد، اما تماشاگر ايراني به طور معمول با چنين نشانه هايي حس ميهن دوستي اش تحريك مي شود. البته بيضايي سعي كرده نشانه را بر استخوانبندي روايت داستان استوار كند، به طور مثال ما همراه با شخصيت اول فيلمنامه(عاليه) حركت مي كنيم و بدبختي و فلاكت هاي مردم را مشاهده مي كنيم.
اما نكته نچسب اين فيلمنامه طرد شدن عاليه از خانوادهاش است. او پس از آنكه حرفه بازيگري را انتخاب مي كند از طرف خانواده اش طرد ميشود. او به خاطر گم شدن شوهرش از آنها كمك مي خواهد و خانواده اش تنها شرط اين كار را بازي نكردن او در تئاتر ميگذارند. اگر بپذيريم كه عاليه به خاطر پيدا كردن همسرش رنجهاي بسياري را تحمل مي كند وحتي به خاطر او تمرين تئاتر را به كلي كنار مي گذارد، منطقي نيست كه او به خاطر نمايش، همسرش را فدا كند. چرا كه او همه روزش را وقف پيدا كردن همسرش كرده است. در ثاني مطرح كردن مباحث اجتماعي و نگاه سنتي به زن وحقوق زنان آنهم در وسط فيلمي كه اشغال يك وطن مطرح است، كمي ماجرا را پرت مي كند.
اشغال/ فيلمنامه:بهرام بيضايي/ انتشارات روشنگران/ چاپ اول 1368
Choice: I read “occupation” Scenario from Bahram Beyzaei. This Scenario is about the invasion of iran in 1939.
27 دی 1384
26-خرده جنایت های زنا شوهری
خرده جنایت های زن و شوهری نمایشنامه ای خواندنی است که این روزها تئاتر آن به کارگردانی سهراب سلیمی به روی صحنه رفته است. درباره نوع پرداخت نمایش و محدودیت هایی که برای بازی برخی از صحنه ها وجود دارد، حرف های بسیاری گفته شده و نقدهایی هم در رابطه با این نمایشنامه نوشته شده است. اما خواندن نمایشنامه آن خالی از لطف نیست. اریک امانوئل اشمیت نویسنده این نمایشنامه به نکاتی اشاره کرده که شاید بسیاری از زوج ها به مشکل مبتلا شوند. زن وشوهری پس از سالها زندگی مشترک احساس می کنند، چیزی به غیر از عشق آنها را به زندگی مشترک پايبند کرده است. اکثر زنها احساس می کنند که همسرشان به دنبال زن دیگری است ومعشوقه ای دیگر می جوید. هنگامی که زندگی روالی عادی پیدا می کند، این حس ها به اوج می رسد و اشمیت به خوبی به چنین مسائلی اشاره کرده، اما پایان داستان پس از فراز و نشیب فراوانی که میان ژیل و لیزا ختم به خیر می شود که شاید پایانی عادی و بدون هیجان است. اين خبر هم جالب است . طوطي خانگي نام معشوقه آقا را افشا مي كند و زندگي...
خرده جنایت های زنا شوهری/نویسنده اریک امانوئل اشمیت، مترجم شهلا حائری/نشر قطره/چاپ اول 1383
گزارش تصویری نمایش خرده جنایت های زنا شوهری
11 دی 1384
25-روی ماه خداوند را ببوس
چاپ یازدهم "روی ماه خداوند را ببوس"را خواندم. تعریفش را اینجا و آنجا خواندم و دانستم مستور با این کتاب معروف شده است.
اما داستان خوبی نبود. برای من که با خواندن "چند روایت معتبر"و داستان کوتاه کشتار و ملکه الیزابت گرفتار نثر رمانتیسمی اش شده بودم این داستان اصلا خوب نبود. چند تا دلیل دارم.
1-من خدا پرستم اما گاهی اوقات در خدا شک می کنم. اصلا دوست دارم شک کنم و می دانم که شک ایمانم را قوی می کند، چون باعث می شود به او فکر کنم. اما آقای مستور می گوید:" شک فقط یک توّهمه. خداوند هست و بودنش هم ربطی به ما، تردیدهای ما و دانایی ما نداره" آیا مردم حق ندارند شک کنند. آیا همه آنهایی که شک نمی کنند و خداوند را از روی مذهب پدر و مادرشان می پرستند، آدم های با ایمانی هستند؟ آیا اینجور ایمان به خداوند کورکورانه نیست؟
2-آقای مستور شما با نوشتن این داستان می خواستید وجود خداوند را اثبات کنید یا می خواستید داستان بنویسد. اگر اولی است و داستان در خدمت هدف غایی شماست که با این نثر بی حوصله"خدا هست و بودنش به ما ربطی نداره" به هدفتان دست نیافته اید. اگر هدف شما دومی است، این خیلی بد است چون خواننده شما داستان نمی خواند، بلکه باید با مضامین داستانی باید به زور متوجه خدا شود.
3-مستور بی جهت گرفتار رمانتیسم شده البته نه این که خودم دوست نداشتم باشم اما برخی از قسمت های داستانهایش در حد نامه های عاشقانه تقلیل می یابد. البته او در مصاحبه با شرق(بخش اول- بخش دوم) گفته بود که دیگر نمی خواهد به رمانتیسم و عشق مثل گذشته بپردازد.
اما آن چیزی را که از مستور دوست دارم
1-نثر مستور بی ریا و بی تکلف است. به قول معروف قرتی بازی ندارد.
2-شخصیت های داستان را بی جهت پیچیده نمی کند و حرف اضافی نمی زند
3-اول داستان قلاب می اندازند تا خواننده را به سرعت از گرداب سرگردانی بالا بیندازد. البته این Hock را ما در روزنامه نگاری هم داریم. گاهی وقت ها خطرناک است ممکن است خواننده به قلاب ما آویزان نشود. یعنی شاید ما قلاب را جای درستی ننداخته باشیم.
روی ماه خداوند را ببوس/نویسنده:مصطفی مستور/نشر مرکز/ چاپ یازدهم/ چاپ اول 1379
نقد داستان روی ماه خداوند را ببوس (بخش اول- بخش دوم)
قسمت کوتاهی از این داستان را بخوانید
مستور:موافق تبدیل شدن "روی خداوند را ببوس" به فیلم نیستم
26 آبان 1384
22-دنیای مطبوعای آقای اسراری
دنیای مطبوعای آقای اسراری یکی از اولین نمایشنامه هایی است که بهرام بیضایی در دهه 40 نوشته است. شیرزاد حروفچین مجله ایران مصور است که داستانش با نام جهانگیر اسراری در مجله چاپ می شود. او اعتراض می کند و سپس راضی می شود تا نوشته هایش را به نام اسراری بفروشد. آقای اسراری دبیر تحریریه مجله است. او به جهانگیر جوان به خاطر قدرت نویسنده گی اش حسودی می کند اما همه او را عنوان نویسنده واقعی می شناسند. از سوی دیگر شیرزاد به جهانگیر حسودی می کند و دوست دارد مثل او محبوب باشد. داستانهای شیرزاد سرنوشت مجله ایران مصور را از این رو به آن رو می کند و باعث محبوبیت و ثروت برای مدیر مجله می شود. اما ورود یک دختر که می خواهد پایان نامه اش را با مصاحبه با نویسنده داستانها تمام کند. جهانگیر و شیرزاد را درگیر یک ماجرای عشقی می کند و ...
از خواندن این نمایشنامه لذت بسیار بردم، همیشه اعتقاد دارم که نویسنده باید مثل یک مادر از اثرش و از نوشته اش مراقبت کند و آن را نفروشد. نوشته ها را باید دوست داشت و از آنها نگهداری کرد
دنیای مطبوعاتی آقای اسراری/ بهرام بیضایی/چاپ دوم1355/ انتشارات مروارید
مقاله ای در رابطه با نمایشنامه هشت ُ مین سفر ِ سندباد بهرام بیضایی
14 آبان 1384
21-گیرنده شناخته نشد

برخی رمانها را باید صد صفحه اولش را بخوانی تا بفهمی کی به کی و چی به چی است. اما در داستان کوتاه نویسنده خیلی سریع سر اصل مطلب می رود. "گیرنده شناخته نشد" هم یک داستان کوتاه با روایتی سر راست و ساده است. قصه دو دوست آلمانی و آمریکایی که در آمریکا با هم شریکند اما دوست آلمانی پیش از به قدرت رسیدن هیلتر به آلمان بر می گردد و این دو با هم نامه نگاری می کنند. همه این داستان متن این نامه هاست و در این نامه ها همه آن چیزی که نویسنده برای بیان مقصودش لازم داشته آمده است.
این دو دوست از محبت به تنفر می رسند و در این میان هرکدام از دولت و مکانی که در آنجا زندگی می کنند تاثیر می پذیرند. دوست آلمانی عشقش به دختر یهودی را از یاد می برد و او در خانه پناه نمی دهد و دوست آمریکایی و یهودی او به تلافی مرگ خواهرش با نامه هایی که برای او می فرستد زمینه مرگ دوستش را فراهم می کند.
12 شهریور 1384
13- دل سگ
وقتی جان آدمی با دل سگ در هم می آمیزد معجونی از حیوانیت و انسانیت به دست می آید. دل سگ بیش از آنکه داستان یک سگ به نام شاریکا باشد داستان یک کشور است. داستان کشوری کمونیستی که می خواهد ثروت را به عدالت میان مردمان تقسیم کند. دل سگ در سال 1925 چند ماه پس از مرگ لنین نوشته شد و در آن سرنوشت پرولتاریا به طرز عجیبی پیش بینی شده است.
داستان از این قرار است که پروفسور فلیپ فلیپوویچ سگی ولگرد را به انسان تبدیل می کند.داستان گاهی از زبان سگ بیان می شود و گاهی نیز سوم شخص ادامه داستان را به دست می گیرد.جذابیت داستان آنجاست که شاریک کم کم به انسان تبدیل می شود اما خوی سگی دارد و همچنان به دنبال گربه می گردد.پروفسور پس از مدتی از کرده خود پشیمان می شود چرا که سگ نام انسانی گرفته و در اداره بهداشت مسکو مشغول به کار شده است. او تحت تعلیم اندیشه های کمونیستی قرار می گیرد از پروفسور خانه و پول طلب می کند، اما پروفسور و دوستش تصمیم می گیرند انسان را دوباره به سگ تبدیل کنند.سپس پلیس پرفسور و دستیارش به قتل پولگیراف پولیگرافوویچ(سگ سابق)متهم می کند اما پروفسور انکار می کند و مدعی می شود که کسی را نکشته است. سگ در این داستان به شوروی تشبیه شده و منظور از عمل جراحی انقلاب است که توسط پروفسور که منظور لنین یا حزب کمونیست است به وقوع پیوست.
آثار بولگاکف را بیشتر در سبک داستان های کافکا می دانند با این تفاوت که در پایان داستانها معمولا کورسویی از امید چشمک می زند اما آثار کافکا پایانی وحشت انگیز دارد.
میخاییل بوگالکف روزنامه نگار و نمایشنامه نویس به سبب سانسور آثارش چندان در روسیه شناخته نشد. اگرچه بهترین اثر او همان مرشدومارگریتاست. او تا آخر عمر کوتاهش به سال 1940 نمایشنامه های فراوانی نوشت.
این داستان زیبا را مهدی غبرایی ترجمه کرده است.غبرایی اکنون سرگرم نمونه خوانی رمان"موج ها" از ویرجینیا ولف است.کتابسرای تندیس چاپ دوم دل سگ را با 2 هزار تیراژ در سال 1383 منتشر کرد.این کتاب با قیمت هزارتومان توزیع شده است.
نظرات رهبر انقلاب درباره رمان دل سگ
متن کامل نمایشنامه دل سگ نوشته محمد یعقوبی(البته با اجرایی متوسط از او)
"گمشده در كابوس" نقد حسین یاغچی بر رمان دل سگ
9 اردیبهشت 1384
دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد»
«دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد» عنوان داستانی است که از خواندنش بسیار لذت بردم. دکتر نون یک شازده قاجار است. او یکی طرفداران مصدق است که با مقاله های خود در روزنامه ها باعث نخست وزیر شدن مصدق می شود. دکتر نون به همراه دکتر فاطمی قسم می خورند تا آخر عمر به مصدق وفادار بمانند.
هنگام کودتای 28 مرداد دکتر نون و فاطمی دستگیر می شوند. دکتر فاطمی اعدام می شود و دکتر نون در زندان لب از لب نمی گشاید. سرلشگر زاهدی او را مجبور می کند تا بر ضد مصدق مصاحبه رادیویی انجام دهد. اما او وفادار می ماند تا آن که متوجه شکنجه همسرش ملکتاج می شود. ملکتاج دخترعموی او بوده و این دو به هم از کودکی عشق می ورزیده اند. او تحمل شکنجه و تجاوز به همسرش را ندارد. بنابراین قبول می کند تا بر ضد مصدق مصاحبه رادیویی انجام دهد. اما پس از آن که از زندان آزاد می شود متوجه می شود که همسرش را شکنجه نکرده اند و او رو دست خورده است.
دکتر نون گرفتار عذاب وجدان می شود و گوشه گیر منزوی می شود. هر چه او بیشتر در توهم مصدق فرو می رود زندگی برایش سخت تر می شود. او با گوشه گیری از جامعه و اعتیاد به الکل از خودش انتقام می گیرد وخودش را شکنجه می کند. او با این اقدام همسری را که بسیار دوستش داشته هم شکنجه می کند. ملکتاج دکتر نون را بسیار دوست و هیچ وقت او را تنها نمی گذارد.
دکتر در توهم این که مردم و مصدق او را خائن می دانند از خانه بیرون نمی رود و حتی یکبار هم که بیرون می رود به سختی کتک می خورد و شل می شود. توهم او باعث می شود مادرش را نبیند. به احمد آباد وتبعیدگاه دکتر مصدق هم نمی رود چون معتقد است دکتر مصدق همین جا پیش اوست و به همین دلیل و از شرم حضورمصدق حتی با همسرش نزدیکی نمی کند. تا آن که ملکتاج می میرد. او نه مردن مکلتاج را باور دارد و نه مردن مصدق را. جسد همسرش را می دزدد وبه خانه می آورد. آرایش می کند و با او عشق بازی می کند.
با آن که در این داستان زمان های روایت به طور مرتب جابه جا می شوند. اما پرداخت خوب شخصیت ها باعث شده تا خط داستان گم نشود. مضمون داستان کلیشه ای است. مردی که میان دوراهی عشق قرار گرفته است. عشق به مصدق، یا عشق به همسرش ملکتاج. اما این داستان آن قدر خوب روایت شده که به کلیشه ای خوش ساخت بدل شده است.
این کتاب اولین بار در سال 1380 منتشر شد اما برای چاپ دوم 3 سال منتظر ماند تا آن که در زمستان 83 در شمارگان 2200 نسخه منتشر شده است. کتابفروش می گفت که چاپ دوم سانسور نشده است. قیمت کتاب 1100 تومان است و انتشارات نیلوفر آن را منتشر کرده است.
شهرام رحیمیان نویسنده این کتاب شعری را از احمد شاملو در اول داستانش نوشته که بسیار زیباست.هرگز کسی این گونه به کشتن خود برنخاست/که من به زندگی نشستم.
20 اسفند 1382
بودای خندان

داستان کوتاه:اون بوداي شکم گنده رو تاقچه با اون لبخند کذاييش ديگه کفرم درآورده بود. ثانيه هاي ساعت هم هر تکونش مثله پتک بود رو سر من، دوباره تب هاي دوره اي اومده بود سراغم، يادم مياد از آخرين باري كه تب كرده بودم مدتهاي زيادي گذشته بود. حتي قرصهاي جديد هم كارساز نبود. يه لحظه اميد و بعد هيچ
ديگه به اين زخمها هم عادت كردم
موقع غذا خوردن جونم بالا مياد حالا دردش به كنار همه ازمن فرارين
مي دونم مامانم صبورتر از اين حرفاست حتي هيچ واهمه اي نداره
ولي اونم ديگه بي طاقت شده
اين بوي تعفن فراريش داده
بوي چرك مايع زرد خونابه
ميدونم چقدر از خود گذشتگي كرده كه منو نفرستاده قرنطينه
خودشو به خاطر من قرنطينه كرده
حالا زندگي من تو يه ظرف فلزي خلاصه شده
كه چركهاي دهنمو توش خالي كنم
زخمهاي كف پام كه ديگه براي خودم عادي شده
ولي وقتي خشك مي شه تو رختخوابم پر ميشه
اينا تيكه هاي وجودمه كه كم كم ازم جدا ميشه
منم دارم محو ميشم
ديشب خواب مي ديدم يه خواب واقعي
خواب ديدم مرده بودم
تو قبر خوابيده بودم مورچه ها داشتند تجزيه ام مي كردند گوشتهاي تنمو گذاشته بودن رو كولشون ولي من داد مي زدم گوشتهاي من فاسده نبريد
اگه بخوريد كارتون تمومه
ولي اونا بي خيال اجزاي تنمو مي كندند و با خودشون مي بردن
صبح كه پا شدم رختخوابم خيس عرق بود
همه چي از يه تصادف شروع شد
يه ليتر خون الوده
وبعد......
تو برزخ تنم اسيرم
همه غمم شده مادر پيرم
خوابي كه درباره مورچه ها هم ديدم همين وحشت پنهانم بود
رفتم سازمان خون دادو بيداد راه انداختم
اونوقت ها كه حالم خوب بود
منو گرفتن چپوندن قرنطينه
اونجا چيزهايي ديدم كه از آدم بودن خودم خجالت كشيدم
بيشترشون بهم مي خنديدن
ميگفتن راستشو بگو وقتي فهميدي چند نفر آلوده كردي
اوني كه ركورددار بود كلي فخر مي فروخت
انگار از بشريت انتقام ميگرفتن
مادرم كلي تعهد داد كلي دوندگي كرد كلي عز و جز كرد تا توننست منو از
اون فراموشخانه بكشه بيرون حالا من و اين بوداي چاق خندون هم اطاق شديم
انگار هر چي من لاغرتر مي شم اون چاقتر و خندونتر مي شه
فكر كنم تنها كسي كه تو خونه ما ميخنده همين بودا باشه
حا لا شمارش معكوس عمر منم شروع شده
جووني، آرزو، عشق...
11 اسفند 1382
خالي

زن آرام روي ماسه هاي سرد نشست و به دريا چشم دوخت
شب دوم بود كه رفته بود
مي دانست تا فردا حتما بر مي گردد بغضش را با نسيم دريا فرو داد
و به صداي امواج گوش سپرد
بي اختيار زير لب ناله مي كرد
نبايد مي رفت نبايد مي رفت
به ياد شوهرش افتاد و سرفه هايش
و بعد به ياد عدنان و مادرش افتاد
20سال از ازدواجش مي گذشت
مادر عدنان پيغام داده بود با فاميل براي ديدن جهيزيه نسيمه مي ايد
كدام جهيزيه؟
نسيمه گفت :من شوهر نمي خوام ولي چشمانش چيز ديگري مي گفت
زن التماس كرد، مرد نرو
نسيم سرد به صورتش خورد مردش را تصور كرد با سرفه هاي خشك و
دستمال آغشته به خون
قلبش تير كشيد
اخرين بار دكتر با ديدن برگه آزمايش سر تكان داد
زن را به گوشه اي كشيد و گفت:سرطان ريه، دريا بي دريا
***
صبح مرد برگشت
با لبخندي كه در ميان سرفه هاي شديد گم بود
با كيسه اي در دست
نسيمه و مادرش به پيشواز مرد رفتند
مرد گفت:بيشتر از هميشه است نه؟
باز نكردم تا نسيمه بازشون كنه
آخه عروسه دستش سبكه و بقيه كلامش در درياي خون قطع شد
نسيمه كيسه را باز كرد
پدرش با رضايت لبخند زد
نسيمه در دلش گفت به چه قيمتي؟
مرد گفت:بيشتر از هميشه در زير آب موندم
نسيمه صدف اول را گشود خالي
صدف دوم خالي
مرد به سرفه افتاد
صدف سوم خالي
مرد خون استفراغ كرد
صدف چهارم خالي
مرد به خرخر افتاد
صدف پنجم خالي
10 اسفند 1382
برجك نگهباني
ماه درست وسط آسمون کامل و گرد نور افشاني مي كرد، در آن لحظه شهابي از آسمان گذشت.به يادش افتاد كه امشب نوبت نگهباني اوست.چند بار در جايش غلت زد ولی خوابش نبرد نيرويی او را مي کشيد.قوی و جذاب مثل اين بود که در دلش زغال کرسی روشن کرده باشند ديگر تاب نياورد بلند شد و به کنار آينه رفت شانه را برداشت و موهايش را شانه کرد،خس خس برخورد شانه با گيسوانش را دوست داشت.چقدر احساس رضايت مي کرد،خنكاي باد به اعضای تنش مي خورد مانند اين بود که از خوابی صد ساله چشم باز کرده تاکنون اين قدر خودش را زيبا نديده بود هيچوقت فکر نمي کرد چشمانش چنين جادويی داشته باشد هيچوقت به ياد نداشت که کسی از موهای کمندش تعريف کرده باشد ولی او اينگونه بود.
چند بار به خودش نهيب زد که تا صبح صبر کند ولی بی فايده بود و بی اختيار به بالکن اتاقش نزديک شد صدای قلبش بلند تر می کوبيد.از دور ديدش مثل هميشه در برجک نگهبانی به نرده های فلزی کنار آن تکيه داده بود.چيزی در دستانش بود نگاهش را تيزتر کرد گلسر خودش بود او را می ديد که گلسر را به دهانش نزديک می کند و آن رامی بوسد،محو تماشايش شد.پسر او را ديد گلسر از دستانش افتاد از دور برايش دست تکان داد چشمانش برق مي زد دختر به خانه برگشت قلبش آرام گرفته بود سريع به خواب رفت.
صبح به ميعادگاه رسيد پسر از ساعتی قبل در انتظارش بود خلوت آن دو را حتی هواپيماهای عراقی که مشغول بمباران بودند نمي توانستند به هم بريزند مريوان هر وشب و هرروز بمباران مي شد اما عراقيها حتي خبال تصرف مريوان را نمي كردند.كوههاي بلند مثل ديوار دفاعي عمل مي كرد.پسر دستانش را روی گونه های دختر گذاشته بود و محو تماشايش بود دستانش داغ داغ بود پر از حرارت عشق، دختر تاب نياورد و سر بدون موی او که نشانه سرباز بودنش بود را به طرف خودش کشيد و به آرامی بوسيد بوی چربی ميداد و مزه شوری، ولی دختر تشنه همين بو بود و چقدر برايش آشنا بود ارامشی غريب به او دست داد به ياد کودکی اش افتاد زمانی که در آغوش مادرش به خواب مي رفت حس کرد از زندانی که در آن محکوم به بزرگ بودن رها شده است. خودش را مانند بچگی لوس کرد لب برچيد و طره موهايش را به دور دستش پيچيد پسر مانند مسخ شدگان نگاهش مي کرد دختر شانه اش را به او داد مي دانست هميشه از شانه کردن موهايش لذت مي برد،سپس دختر شروع به زمزمه آواز كردي کرد.
پسر به دختر گفت: برای خانواده اش کاغد فرستاده و به آنها گفته مي خواهد ازدواج کند دختر خنديد و در روياهايش فرو رفت قايق سواري در درياچه زريوار،ماهي كباب كنار درياچه چه لذتي داشت.يک هفته بيشتر تا پايان سربازی پسر باقی نمانده بود . پسر دختر را تا خانه بدرقه كرد كنارش ايستاد وبه طرف دخترك خم شد صداي نفسهايش را مي شنيد عجب بوي خوبي مي داد لبهايش را چند لحظه اي بر روي گونه هاي دخترك گذاشت.دستانش را دور بدن دخترك پيچيد ومحكم فشار داد.نجواي آخرين شب پاسباني در برجك نگهباتي را درون گوش دخترك خواند.و علي رغم ميل دختر از او جدا شد.
مثل هميشه دختر در رختخواب با ياد پسر شب زنده داری مي کرد و پسر در برجک نگهبانی به خانه دختر چشم دوخته بود صدای هواپيماهای جنگی عراقی به گوش مي رسيد دختر در رختخواب غلت زد به ياد پسر افتاد ولی صدايی بلند و انفجاری مهيب روستا را روشن کرد دختر بلند شد به بالکن رفت ديگر برجک نگهبانی وجود نداشت با خاک يکسان شده بود.
