6 آبان 1388
روزهايي كه ميگذرد
چند وقتي هست كه مي خوام بنويسم اما كلا دست و دلم به نوشتم نميياد. اما بلاخره بايد نوشت. بايد از يك جايي شروع كرد. البته در اين وبلاگ هيچ وقت از نوشتن در مورد موضوع رسانهها عدول نخواهم كرد.
اما شايد در اين چند وقت كمي شخصي بنويسم. يا چيزهاي جالبي كه بهشون برميخورم. در اين چند وقته دارم خبرهاي محيط زيست رو پوشش مي دم. حوزه تازه و جذابي هست برام.
اين روزها اميرفريد از سرو كولم بالا ميره. واقعا شيطونه. منتظره بيام خونه تا باهاش بازي كنم. يكي از بازيهاي منو و اميرفربد فوتباله. اون با روروك دنبال توپ مي دوه و ميخنده. هنوز چار دستو پا نشده، اما علاقه زيادي داره كه راه بره. گاهي زير بغلشو مي گيرم و باهاش مي دوم. اونم به سرعت مي دوه. يكي از تفريح هاي خوبش اينه كه بشينه تو ماشين و با برف پاك كن ماشين ور بره. حسابشو بكنين كه بچه هشت ماهه پشت فرمون ماشين بشينه. البته يه كمي نگران حساسيتش هستم. نسبت برخي چيزها حساسيت داره و هنوز كشف نكرديم كه منشا اين حساسيت ها چيه.
سلام من شما رو از نوشته هاتون تو شرق و فکر کنم هممیهن و شهروند میشناسم
الان تو کدوم مجله یا روزنامه و یا... مینویسید؟
شما که قبلا توضیحی در مورد امیر فربدتون ندادید یه عکسی چیزی بذارید ملت آگاه بشن
Posted by: مجتبی at 6 آبان 1388 10:35 بֽظֽسلام.
آقاي قاجار؛ از طريق وبلاگ آقاي مدرسي با وب شما آشنا شدم. با شما موافقم كه دست و دل كسي به كا نميره . ولي باي اميد رو زنده نگه داشت.
درضمن خدا فرزندتون رو هم براتون نگه داره
دوست داشتيد به من هم سري بزنيد.
خیلی خوشحالمان کردید با نوشتنتان. خیلی وقت بود می امدم سر میزدم و خبری نبود ازتون.
راستی من که از تولد پسرتان باخبر نشده بودم. حالا تبریک میگم.
راستی مواظب باشید در حوزه محیط زیست یه وقت برنخورید به سیاست:دی
مصطفی جان خوشحالم که دوباره شروع کردی. فقط مباظب خودت باش که حسود این دور و ورا داریم. بخصوص این روزا که یه عده قلیلی دنبال یه فرصت برای خیلی کارا هستن.
زیادی سکرت شد. آقا موفق باشی
تمایل به تبادل لینک با سایت شما را دارم در صورت موافقت بنده را بانام
علمی,کتاب,مجله,مقاله,خبری,برنامه,جزوه,هک یا قسمتی از آن
http://oonieknafar.blogfa.com
لینک کرده سپس به من خبردهید تا شما را باچه نامی لینک کنم
با تشکر ستوده
سلام همکار روشن بین . برای هم و با هم باید بود . تا فراموش نشویم . سری بزنید دلتنگ دوستان هستیم.
Posted by: صفاییه at 21 آبان 1388 11:46 بֽظֽسلام . بالاخره بعد از مدت ها دل به نوشتن داديد. بابت اينكه پدر شديد هم تبريك مي گم و روي اميرفريد را مي بوسم. سرافراز باشيد.
خوشحالم که با امیر فربد کوچولو سرگرم هستی و امیدوارم طعم شیرین این لحظه ها ماندگاری طولانی ای داشته باشه. بیشتر بنویس تا حداقل اینجوری ازت خبر دار شیم.
Posted by: هستی at 23 آبان 1388 6:54 بֽظֽ