16 اسفند 1385
آخرش سخت بود
امروز برای آخرین بار پدربزرگم را نگاه کردم. اکسیژن در دهانش بود و تب شدیدی داشت. قند خونش بین 270 و 330 در نوسان بود. دو ساعت پیش از آنکه روحش پرواز کند نگاهش می کردم و به پرسشهایم فکر می کردم.
می خواستم از او بپرسم که چرا پدرش نام خانوادگیمان را در زمان حکومت پهلوی به "زنگنه"تغییر داده بود و در زمان محمدرضا شاه دوباره به قوانلوقاجار برگرداند. می خواستم بپرسم از پدربزرگش و جدم که همنام من بود. اما بیماری نگذاشت تا نوه اول رازهای سربه مهر را پدربزرگش بپرسد. او رفت تا علامت های سوالهای ذهنم همچنان مجهول بماند.
پدربزرگم یک تکه کلام داشت. "آخرس سخت" است و براستی برای او سخت بود. امیدوارم مرگ برای هیچ کس سخت و دشوار نباشد. شب بخوابیم و سحرگاه به سوی ابد پرواز کنیم.
Comments
خدا رحمتشون کنه مصطفی جان، تسلیت میگم.
Posted by: منیری at 17 اسفند 1385 7:57 قֽظֽPost a comment
