[ وبلاگ ]      [ روزنامه نوشتها ]      [ عکس روز ]      [ لينکدونی ]      [ تماس email me ]      [ درباره ]     

دوشنبه، ۱۸ مردادماه ۱۳۸۹

روزنامه نگاري

ببخشيد كه حوصله نداشتم

امروز داشتم با دوستم درباره روزخبرنگار و پيامك هاي تبريك جماعت خبرنگار حرف مي زدم. پيامك هايي پر از ياس و نااميدي و اخرش يه تبريك.


فلسفه اين تبريك صنفي چيه؟ بذارين وضعيتي رو كه الان در مطبوعات حاكم هست براتون شرح بدم، خودتون قضاوت كنين ببينين جاي تبريك گفتن باقي مي مونه؟


اينكه يه عده از دوستان خبرنگار حاضرن تحت هر شرايطي روزنامه نگاري كنن. البته انگيزه ها فرق مي كنه. يه عده حاضرن به خاطر اينكه اسمشون توي چشم باشه و سابقه روزنامه نگاري براي خودشون دست و پا كنن، يه عده به خاطر مشكلات مالي، يه عده به خاطر اينكه كار ديگه اي بلد نيست.

اما به چه قيمتي اين عده حاضرن توي روزنامه ها كاركنن؟ حتي اگه چند ماه حقوق نگيرن؟ حتي اگه بهشون بي احترامي بشه؟ حتي اگه ازشون مدرك سوپيشينه بخوان؟ حتي اگه براحتي و با كوچكترين بهانه اي اخراج بشن؟ حتي اگه از طبيعي ترين امكانات مثل بيمه شدن توسط كارفرما محروم باشن؟ حتي اگه هيچ قرارداد كاري نداشته باشن؟

اينها باعث شده تا هميشه كارفرما دست بالا بشه. اگه بهش بگي كه اين رقم كمه، مي دونه كه صد نفر ادم اين بيرون در وايساده و حاضره بياد تو. ماها حتي مثل بناها اتحاد نداريم. بنا و نقاش و كابينت ساز از يه قيمتي پايين تر نمياد، چون مي دونه كه در نهايت به نفع خودش نيست. بنا قيمت رو نمي شكونه و حاضر نيست اگه دستمزدش روزي 20 تومن باشه با 10 تومن بياد كار كنه. اما خبرنگارها اين كار رو مي كنن. با كمترين حقوق حاضرن كار كنن با 200 تومن با 300 تومن. بنابراين كارفرما نمياد براي يه خبرنگار 800 تومن هزينه كنه، چون مي دونه كه كلي خبرنگار بيكار هست.


اين وسط ما شاهد افت كيفي مطالب روزنامه ها و نشريات هستيم. دوستان بسياري خارج از كشور رفتن، جاي خالي اونها رو خبرنگاراني با تجربه هاي كمتر و آموزش هاي ناكافي پر كرده اند. در وسط بيش هر چيز خلا صنفي احساس ميشه. انجمن صنفي كه كلا تعطيل شد.


جماعت خبرنگار پشت هم نيستن، هيچ تشكل و عامل وحدتي بينشون وجود نداره. خبرنگارها اين روزها بي پناه تر از هميشه هستن. واقعا نمي دونم كه توي وضعيت براي چي و به چه دليل بايد روزخبرنگار رو تبريك بگم و پيامك بزنم. چون فكر مي كنم خبرنگاري كه نمي تونه حق خودشو بگيره، نمي تونه دم از ازادي، ازادگي و دفاع از مظلوم بزنه، چون خودش يه جورايي داره بهش ظلم ميشه


من رو ببخشيد كه جواب پيامك هاتون رو ندادم، ببخشيد كه پيامك نزدم، ببخشيد كه حوصله نداشتم.

بازتاب مطلبم در سايت مردمك

بالاترين

جمعه، ۲۵ تیرماه ۱۳۸۹

روزنامه نگاري

حادثه زاهدان خبر اول است نه خبر سوم!

ماجراي تلخ بمبگذاري در مسجد جامع زاهدان ديشب اتفاق افتاد. امروز ظهر منتظر بودم تا ببينم رسانه ملي درباره اين خبر چه مي گويد منتظر ماندم گاهي مي زدم كانال پنج تا تصاوير فيلم مسخره‌اي را نگاه كنم كه ماري بزرگ و دراز دنبال ادم ها مي كرد

واقعا غير حرفه اي و غير اخلاقي بود كه چنين حادثه اي در خبر سوم كار شود. هيچ توجيهي پذيرفته نيست، با كار كردن به عنوان خبر سوم ما نمي توانيم از ابعاد منفي حادثه بكاهيم و جوري نشان بدهيم كه انگار حادثه اي كوچك و كم اهميت تر اتفاق افتاده است.ضمن اينكه بي اهميتي يك رسانه به چنين حوادثي كه تعداد زخمي هاي ان از صد نفر فراتر رفته و نزديك 30 كشته داشته باعث بي اعتمادي مردم منطقه سيستان و بلوچستان مي شود انها منتظرند واكنش هاي رسمي را ببيند و اطلاعات بيشتري در مورد چرايي ماجرا پيدا كنند. در واقع بي اهميت جلوه دادن اين خبر يك جور بي احترامي به ساكنان و مردم شريف سيستان و بلوچستان بود كه در اين حادثه دردناك و تروريستي عزيران خود را از دست دانند.


از همه بدتر اينكه پوشش غير حرفه اي چرايي اين حادثه است. اينكه هنوز مشخص نيست كه اين حادثه چرا و چگونه اتفاق افتاده بلافاصله كارشناس صداوسيما آن را به ماجراي شهرام اميري ربط مي‌دهد.اقاي حسن عابديني از جمله كارشناساني است كه من سالهاست وبلاگ خوبش را در زمينه اموزش مسائل رسانه ها به خصوص تلويزيون مي خوانم از ايشان تعجب مي كنم كه چرا خود را در جايگاه تحليلگر سياسي نشانده است. او يك مدرس و تحليلگر حوزه رسانه است. اقاي عابديني در حالي كه نهادهايي مثل وزارت امورخارجه و وزارت اطلاعات صلاحيت اظهار نظر در اين زمينه را دارند شما چرا خودتان را جاي انها مي نشانيد.ثانيا مگر در صداوسيما كارشناس سياسي ديگري پيدا نمي شود كه شما بدون هيچ گونه مدرك و سندي اين ماجرا با مسئله شهرام اميري ربط مي دهيد؟


بهتر بود در اين زمينه صدا و سيما از نهادهاي امنيتي و يا دولتي درخواست مي كرد كه آنها در مورد اين حادثه تروريستي نظر دهند.

بالاترين

شنبه، ۱۸ اردیبهشتماه ۱۳۸۹

روزنامه نگاري

روزنامه توقیفی مدرسه شد

خواب دیدم وارد حیاط روزنامه شدم، حیاط خلوت بود و کسی آنجا نبود، وارد راهرو که شدم صدای ادمها در راهرو پچیده بود، چند کودک از در یک اتاق بیرون آمدند. روزنامه توقیف شده تبدیل شده بود به یک مدرسه ابتدایی. یادم نمی اید دخترانه بود یا پسرانه و یا حتی مختلط. در خواب اصلا تعجب نکردم. رفتم در یکی از اتاقها را زدم، یکی از خبرنگاران روزنامه که به نظر می رسید معلم بود با دبیر مدرسه که نسرین تخیری بود چانه می زد که فلان کلاس را به او بدهد. انگار هر کسی مسئول و دبیر یک بخش از مدرسه بود. سیستم جالبی داشت این مدرسه. توی خواب فکر کردم که به نسرین پیشنهاد بدهم که کلاس تاریخ را بدهد به من.


عناصر مرتبط با خواب
چندی پیش یکی از استادان ارتباطات گفت چرا نمی روید و مجوز یک مدرسه غیرانتفاعی را بگیرید
جمعه متوجه شدم که یکی دوستان نزدیک و شریف که اتفاقا از اهالی اینترنت است در مدرسه ای درس می دهد.


اوائل هفته با یکی از دوستان که چندماهی ازش بیخبر بودم چت کردم و گفت در مدرسه ای معلم شده.
یکی از دوستان روزنامه نگار که کاملا فضای رسانه ای را رها کرده و شغل شریف معلمی را انتخاب کرده است.


دوسال پیش تابستان در یکی از دبیرستانها تاریخ صفوی درس دادم. پیشتر در یک دبیرستان روزنامه نگاری درس داده بودم.

حالا اگر دوست دارید تحلیل کنید.


شباهت های مدرسه و روزنامه
شباهت های روزنامه نگاری و معلمی
شباهت مخاطبان و کودکان دبستانی
شباهت های روزنامه توقیفی و تحصیل

بالاترين

چهارشنبه، ۱۵ اردیبهشتماه ۱۳۸۹

روزنامه نگاري

تحلیل مصاحبه احمدی نژاد و استفانوپولوس

این روزها که بحث اقامت بن لادن در ایران داغ شده و حتی برخی از رسانه های خارجی این مسئله را مطرح می کنند ، توجه شما را به بخشی از مصاحبه جورج استفانوپولوس جلب می کنم که این شایعه را با محمود احمدی نژاد مطرح کرده است.

اولین نکته جالب اینجاست که روزنامه گاردین این مسئله را محتاطانه و در وبلاگ خود مطرح کرده است، چرا که اساسا سند و مدرک قطعی برای آن وجود ندارد. اما روزنامه ای مانند دیلی تلگراف به راحتی خبر آن را منتشر کرده است. این مسئله به تفاوت دیدگاه دو روزنامه در پرداخت عینی خبر بر می گردد.


نکته دوم شیوه سوال و جواب این گفتگو است که می تواند مورد استفاده دانشجویان روزنامه نگاری و خبرنگاران داخلی قرار بگیرد که چگونه احمدی نژاد پاسخ می دهد و مصاحبه گر چگونه تلاش می کند تا بتواند لااقل یک کلمه به عنوان برگ برنده در پایان مصاحبه بگیرد. در واقع آخرین سوال یک مصاحبه می تواند به جای جمله های کلیشه ای که ایا حرفی برای پایان ندارید با سوال در مورد یک موضوع بحث انگیز تمام شود. معمولا این سوال در ته مصاحبه می آورند که اولا طرف مقابل اگر به هردلیلی مصاحبه را تمام کرد، اصل مصاحبه و سوالهای اصلی انجام شده باشد. از سوی دیگر اگر این ریسک بگیرد و طرف مقابل نکته ای بگوید یا گاف دهد که خوشا به حال مصاحبه گر. البته این تحلیل برپایه محتوا است و من تصویر این مصاحبه را ندیدم که بتونم زبان بدن هردوطرف رو تحلیل کنم. قضاوت در مورد برنده و بازنده مصاحبه با خودتان


استفانوپولوس: اگر شما بدانید که اسامه بن لادن در تهران بوده، ایا بن لادن به رسم مهمانوازی آن جا بوده؟ آیا او را اخراج کرده اید؟ یا دستگیر شده است؟(به مصاحبه شونده القا می شود که به نوعی حضور بن لادن را بپذیرد)


احمدی نژاد: شنیدم که بن لادن در واشینگتن است (مصاحبه شونده بدون تکذیب و تایید سعی می کند جواب را اصطلاحا فوروارد کند، به بیان دیگر کیش شدن در شطرنج را با کیش کردن طرف مقابل پاسخ می دهد.)


استفانوپولوس: نه نشنیدی (مصاحبه گر سعی می کند بی مدرک بودن گفته وی را یادآوری کند و اینکه خونسردی خود را از دست نداده است.


احمدی نژاد: شنیدم، اواینجاست. زیرا او همکار سابق بوش بوده، در حقیقت اونها در روزگار قدیم با هم همکار بوده اند. شما می دونی اینو که اونها با هم در تجارت نفت بودند. بن لادن هرگز با ایران همکاری نکرده در صورتی با بوش همکار بوده (مصاحبه شونده سعی دارد استدلالهای خود را برای ادعایش کامل کند و مصاحبه گر را کاملا از رسیدن به جوابی که می خواهد ناامید کند. )


استفانوپولوس: یعنی به طور کامل تکذیب می کنید که الان بن لادن در تهران است؟ او نیست؟ بن لادن الان در تهران نیست؟ (مصاحبه گر با تکنیک تکرار سوال سعی می کند تا طرف مقابل را دستپاچه کند و او را به سمت بلی یا خیر سوق دهد)


احمدی نژاد: خاطر جمع باش که در واشینگتنه، من فکر می کنم به احتمال زیاد او اینجاست (مصاحبه شونده ادعای خود را تکرار می کند)

استفانوپولوس: با شما موافق نیستم ممنون از وقتی که به ما دادید. (مصاحبه گر با آن که اصولا نباید قضاوت شخصی کند، اما به نظر می رسد که به نوعی به تله مقابله به مثل افتاده و مصاحبه را تمام می کند)


تکمیلی:ترجمه فصل «تکنیک‌های مصاحبه» از کتاب «مصاحبه برای روزنامه‌نگاران» نوشته سالی آدامز و وینفورد هیکس

بالاترين

سه شنبه، ۱۴ اردیبهشتماه ۱۳۸۹

اخلاق رسانه‌اي

لات بازي از نوع رسانه‌اي

سردبيري را گفتند كه اين قسمت از مطالب شما دزدي است. نويسندگان شما به جاي گزارش وقايع روزگار، سر از اينترنت در مي آورند و همان ها را به عنوان مطلب قالب مي كنند. سردبير بادي به گلو انداخت و فرمود كه هر كجا من صلاح بدانم از اينترنت استفاده مي كنند.


ساعاتي بعد مباشرش آمد و بناي لات بازي درآورد، شاخه و شانه كشيد براي نسوان، اما كارگر نيفتاد. حاليا مباشر سعي كرد از در دوستي و اخوت وارد شود تا بلكه غائله را بخواباند. مطالب اينترنتي را نشانش دادم. گاردم را بسته بودم. توي دلم گفتم« اگه لات بازي در بياري پاشنه رو ور مي‌كشم» مباشر اما پذيرفت و تسليم شد بي آنكه گرد و خاكي بلند شود. خس و خاشاكي بيش نبود.


محمد قائد درباره كپي رايت و اينگونه مسائل مطلبي نوشته كه سردبير مذكور و مباشرش را به خواندن آن توصيه مي كنم.

در راستای ايرونی‌بازی


تكميلي:گفتگو با مسعود بهنود درباره اخلاق روزنامه نگاري


دوستي ناشناس كامنت گذاشته ونوشته:می خوای همین یک لقمه نونی که بهمون می دن را هم ببرن ؟ ای مصطفی

اقا جان من كي باشم كه بخوام نون كسي رو اجر كنم، ولي خداوكيلي نوني كه با كپي كردن دسترنج ديگران به دست مياد، به نظرت خوردن داره؟

بالاترين

یکشنبه، ۵ اردیبهشتماه ۱۳۸۹

چركنويس ذهن

گرداب توهم

چه قدر دردناك است كه ببيني عده‌اي به اين شوي تلويزيوني دلخوش كرده اند و مدام در حال عكس گرفتن از ببرها هستند كه نسل ببر مازندران احيا شد. برخي روزنامه ها و سايت ها هم به اين توهم دامن مي زنند.


يادداشت ناصركرمي درباره معاوضه پلنگ و ببر خواندني است. چه خوب گفته:«مردم از آن رو در آب غرق مي شوند که دچار توهم وزن هستند. و اگر از اين توهم رها شوند ديگر غرق نخواهند شد. تن بدهيم به شوآف هاي پيرامونمان و از زندگي لذت ببريم.»


چندي پيش با دكتر اسماعيل كهرم حرف زدم در اين باره و او نيز گفت كه حتي اگر ببرهاي نگون برگشته تمايلي به جفت گيري پيدا كنند و احيانا بچه هايي از ان متولد شود، باز اين سير طبيعي نخواهد داشت و منجر به تنوع زيستي نمي‌شود. يادم هست كه سال گذشته با يكي از مسئولين سازمان محيط زيست حرف مي‌زدم كه مي‌گفت روسها كار خود را خوب بلدند. آنها پلنگي از ايران برده اند از پارك تندروه نزديك مرز تركمنستان و پلنگي ديگر از تركمنستان گرفته اند تا از نظر نزديكي اقليم با هم يكسان باشند.


اين توهم را همه جا و همه مدلش مي توان ديد. استاد دانشگاه، فيلمساز، سياستمدار، هنرمند و هركس ديگر. توهمي كه فكر مي كني ميتواني ديگران را گول بزني نسبت دانش و علمت، نسبت به مقبوليت سياسي ات و نسبت كارهاي هنري ات و هرچه كه به آن مفختري. خوشا به حال آنان كه حداقل خودشان وقتي روبروي آينه مي ايستند مي دانند كه چيزي نيستند. اما بدا به حال كساني كه باور مي كنند كسي هستند، چيزي شده‌اند. اينان در گرداب توهم غرق خواهند شد.

بالاترين

سه شنبه، ۳۱ فروردینماه ۱۳۸۹

روزنامه نگاري

روزنامه نگار محبوب، روزنامه نگار خطرناك

از تو مي پرسد شغلت چيست؟ مي‌گويي خبرنگاري، كمي دور و بر خودش را نگاه مي‌كند و آهسته به تو مي‌گويد كه خطرناك نيست و تو مي‌ماني كه ايا دو واژه خبر و خطر مترادف شده‌اند؟ يا خبرنگار با خطرناك!


شبكه سوم سريال پخش مي‌كند، افسرآگاهي در سريال مي‌گويد: اه خسته شدم از دست اين خبرنگارها و تو مي‌ماني كه دو واژه خبرنگار و فضولي با هم مترادف شده اند؟


گرچه تاريخ‌نويسان مطبوعات مي گويند كه همواره اينگونه بوده و خواهد بود. خبرنگار در همه جا فضول، سمج و خطرناك است. اما در روزگاري نه چندان دور، خبرنگار مشهوري در مطبوعات بود كه هواخواه داشت وعاشق پيشه. از اين گفتن و از او امر كردن.


دست و دلش مي لرزيد براي تكان‌ تكان‌هاي قملش. كرنش را وظيفه مي‌دانست و چاكري را در حق روزنامه‌نگار تمام كرده بود.


حكايت شيفتگي و دلداگي بود ميان خواننده و نويسنده. اين داستان سالهاي سال ادامه داشت تا آن كه روزنامه‌نگار را حكايت ديگري آمد. او بار سفر بست و براي هميشه ترك وطن كرد.


بين عاشق و معشوق هزاران كيلومتر فاصله افتاد. عاشق تلفن را بر مي‌داشت و ياد ايام گذشته را مي‌كرد. ياد كرشمه‌هاي قلمش و ياد به گوش جان شنيدن‌ها


اما هرچه محبوب را مي جست كمتر مي‌يافت. هرچه او را پي مي‌گرفت، نشاني از او نبود. روزنامه‌نگار در دنياي ديگري بود و احوال ديگري داشت.


تا انكه عاشق جستن را به كناري نهاد و با دلي اندوهبار و قلبي شكسته، خاطره‌اش را در بيتي خلاصه كرد و در جلوي داشبورد تاكسي مسافركشي‌اش نصب كرد.


تحصيل عشق و رندی آسان نمود اول
آخر بسوخت جانم در کسب اين فضايل


***

روزنامه بهار توقيف شد

بالاترين

دوشنبه، ۲۳ فروردینماه ۱۳۸۹

چركنويس ذهن

دنبال گورستاني براي دفن سال 88

روزها مي‌گذرد و من به دنبال تازه ها هستم هنوز. راه هاي تازه و حرف هاي تازه
ميان راه هاي تازه دنبال درس و تحقيق هستم و حرف هايي كه تا به حال نشنيدم را مي‌خواهم بشنوم. مثل اين مجله با نويسندگاني گمنام(لااقل من نمي‌شناسمشان) منابع انگليسي كه در رابطه با تحقيقاتم مي‌خوانم.

آخر سالي كه گذشت اصلا دست و دلم به نوشتن آنچه در سال 88 بر سرم آمد نرفت. بسان بدعتي كه براي خودم در سالهاي پيشين گذاشته بودم.

پس سال 88 را با همه تلخي‌ها،‌ زجرها و مرارت‌هايش پشت در گذاشتم و به سال جديد آمدم. اصلا دوست دارم سال 88 را حذف كنم و جايي مرده اش را چال كنم. اگر شما گورستاني برايش سراغ داشتيد خبرم كنيد.

پي نوشت:
مجله اينترنتي فصل نو يكي از بهترين مجلاتي است كه در زمينه علوم اجتماعي منتشر مي‌شود. اين مجله را هم كماكان سر مي زنم

بالاترين

Powered by Linkdoni.com